چادر خوابی در شب امتحان

گربه ناز ـ قم بوستان علوی

دیروز حسن و پیمان اومده بودن اتاق ما ، این رفقای ما خوابگاه نداشتن و چند روزی بود که برنامشون این بود ׃
روز میومدن اتاق ما ، شبا میرفتن پارک چادر میزدن همون جا درس میخوندن و میخوابیدن صبح برمی‌گشتن دانشگاه وسایلشونو میزاشتن اتاق ما میرفتن امتحان می‌دادن و همینجوری در راه پاسوندن درس‌ها تلاش می‌کردن ܂
اتفاقا دیروز باید برای امتحانی میخوندیم که من اصلا نخونده بودمش נ مبانی منطق و نطریه مجموعه‌ها ׆ و نمیدونستم از کجا شروع به خوندن کنم נ دانشجو از من درس خون تر دیده بودین יִ ؟ ׆ طرفای ساعت چهار بعد از ظهر منو حسن به پیمان که یه مقداری خونده بود گفتیم برا مام درسو توضیح بده؛ هوا تاریک شد، پیمانو حسن باید میرفتن چادر خوابی منم دیدم اگه تنها بشینم که هیچی نمیخونم گفتم منم با  شما میام پارک ܂
بعد از خوردن  شام وسایل کمک آموزشی נ مثل چادر و زیر انداز ׆ رو برداشتیم و رفتیم پارک تا ساعت دوازده شب داخل مسجد پارک نشستیم با هم درس خوندیم بعد از اینکه خادم مسجد مارو بیرون کرد تا ساعت دو نشستیم رو نیمکت پارک درسو ادامه دادیم تا اینکه آلاچیقی که باید برای نصب چادر ما خالی می‌شد، خالی شد ܂
چادرو حسن به پا کرد و در همین حین منو پیمان داشتیم با یه بچه گربه ناز و شیطون تو پارک بازی میکردیم נ بدون هیچ نگرانی،انگار نه انگار که فردا امتحان داریم و هنوز یه دورم درسو نخوندیم יִ  יִ  יִ  انگار اومده بودیم پیکنیک יִ ׆
׃D
یه مقدارم داخل چادر جزوه رو از رو لپتاپ خوندیم، نمیدونم ساعت چند بود که من دیدم دیگه خواب داره منو میبره ، حسن گفت بیخیال بقیه‌شو فردا میخونیم ܂
جامونو درست کردیم و سه تا گوشی برای ساعت پنج و پنجو ربع و پنجو نیم صبح کوک کردیم ، گرفتیم خوابیدیم که فردا با قدرت به درسخوندمنون ادامه بدیم ܂
نصف شب بود که دیدم صداهای نا هنجاری از شب چادر میاد יִ  יִ  יִ  گربه‌ها پشت چادر ما داشتن دعوا میکردن و دعواشون داشت به چادر ما میرسید ، پیمان پاشد پیشتشون کرد منم به خوابم ادامه دادم تا اینکه پاشدم شنیدم که حسن داره با دو نفر بیرون چادر صحبت می‌کنه بعدم اونا با هم ترکی صحبت کردن موتورشونو روشن کردنو رفتن من اینقدر خوابم میومد که اصلا پانشدم ببینم کی بودن حسن بهشون چی گفت و ܂  ܂  ܂ به خوابم ادامه دادم ܂
׃)
صبح که بیدار شدم فهمیدم که دیشب پلیس اومده بوده مارو جمع کنه יִ  יִ  יִ
روایت پیمان ׃  נ נ من بیدار بودم اول صدای موتور اومد، بعد صدای پا اومد، بعد  دو تا سایه‌ی سیاه سیاهو دیدم بعدم دیدم دارن ما رو صدا می‌کنن، حسنو بیدار کردم که جوابشونو بده ׆ ׆
روایت حسن ׃  נ נ من اول فکر کردم دزدن خودمو واسه دفاع کردن آماده کردم به پیمان گفتم آماده‌ای יִ ؟ پیمان گفت آماده‌ی چیم יִ ؟ فکر کنم پلیسن יִ  יִ  יִ ׆ ׆
خلاصه اینکه حسن رفته بیرون بهش گفتن اینجا چیکار میکنین اونم گفته ما دانشجوی دانشگاه قم هستیم، بهمون خوابگاه نمیدن امتحان داریم اومدیم اینجا بخوابیم پلیسه‌ام بیخیال ما شده ܂
صبحم پاشدیم اومدیم دانشگاه یه مقدار دیگه درسو مرور کردیمو امتحانو دادیم امیدوارم چادر خوابی در شب امتحان جواب بده و هر سه تا مون درسو پاس کنیم ܂

دانشگاه قم رو به روی بوفه دانشگاه

مرتضی

آبان سال ۱۳۷۲ به دنیا آمدم و حداکثر تا سال ۱۴۳۲ یا ۱۴۴۲ از دنیا می روم ܂ دوست دارم اطرافم را تغییر بدهم تا این دنیا و آن دنیای بهتری داشته باشم ܂

More Posts - Website

3 Comments
  1. صدف می‌گه:

    امکاناتو میبینیی تورو خدا جوون مردم باید بره چادر خواب بشه

  2. مرتضی می‌گه:

    چادر خوابی جواب داد نمرم تو اون درس ۱۶ شد

  3. صدف می‌گه:

    ولی ما پارک نمیریم بچه ها همه تو سالن خوابگاه اتراق میکنن واسه من به شخصه اومد نداره نمره ها همه در حد پاسه

Comments are closed