زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد ـ آدم‌خوار

سویشرت جمجمه و استخوان

یکی دیگه از خاطرات قدیمی من از دانشگاه قم که داخل سایت انجمن کامپیوتر قم انتشار داده بودم خاطره جالبیه با دقت بخونینش

گرچه اکثر بچه های این تالار گفتگو قضیه ی خاطره ای که میخام تعریف کنم میدونن ولی بازم تعریف کردنش خالی از لطف نیست:
این ترم یه درس داشتیم که به دلیل اینکه دوبار رفتم فوتبال و نرفتم سر کلاس استاد به من و چنتا از بچه های دیگه گیر شدید داده بود طوری که هر وقت میرفتم سر کلاس میگفت: «به به از فوتبالت زدی اومدی سر کلاس چشمم روشن!»
خلاصه خدا اون روزو به سرتون نیاره یه دقیقه دیر رسیدم سر کلاس استاد برگشت خطاب به من گفت:
«آفتاب از کدوم طرف در اومده که سر کلاس حاضر شدی؟ چه خبر از فوتبال!»
من آخه من که کلا دو بار رفتم فوتبال نرفتم سر کلاس برای چی اینجوری باید خطاب بشم!
و همین طور در طی یک ساعت و نیم کلاس تیکه های استاد بود که مانند رگبار دوشکا به سمت من شلیک می شد! و من سنگر گرفته بودم و هیچ عکس العمل خاصی بروز نمی دادم (آخه چجوری میخاستم اثبات کنم که کلا دو هفته نرفتم کلاس رفتم فوتبال!)
در همین اوضاع بودم که یکی از همکلاسی ها برای پاسخ دادن سوال پای تخته رفت از قضا این همکلاسی ما یه سوشرت پوشیده بود که پشتش علامت جمجمه و استخوان داشت استاد با دیدن جمجمه و استخوان با حالت تعجب پرسید:
«اون چیه پشت لباست؟!»
هم کلاسی: کله پاچست استاد چیز خاصی نیست.
یکی از بچه ها با حالت سوالی پرسید: کله پاچه انسان؟!
استاد خطاب به هم کلاسی من که رفته بود پای تخته گفت:
«آدم خواری؟!»
این جا من گفتم جای خوبیه که با استاد سر شوخیو باز کنمو فوتبال رفتنامو از دلش در بیارم!
چشمتون روز بد نبینه!
برگشتم گفتم:
«آدم خوار نیست آدم خوارا رو دوست داره!»
خخخخخخخخخخخخ
🙂
استاد برگشت گفت چی؟ منم جملمو تکرار کردم.
خخخخخخخخخخخخ
🙂
کلاس تموم شد و استاد حضور و غیابو شروع کرد.
«آقابیگی دو نمره از پایان ترم شما کم شد.»
اول فکر کردم یه مزاح ساده از طرف استاده! ولی نه انگار جدی تر از این حرفا بود من که کل طول کلاس ساکت بودم و کمترین صدا ها از منعکس می شد!
من: استاد جدی میگین؟
استاد: بله!
من: استاد آخه برای چی حداقل بگین گناهمو بدونم!
استاد: خودت میدونی.
هر چی اصرارو التماس هیچ فایده ای نداشت!
جالب اینه که همه ی بچه ها از این اقدام استاد در حیرت بودند و همه از علت این مجازات عجیب اظهار بی اطلاعی می کردن.
بعد از سه ساعت برگشتم خوابگاه هم اتاقیم که اون روز غایب شده بود ازم پرسید که کلاس چه خبر بود منم قضیه خودمو براش تعریف کردم.
گفت میدونی برا چی دو نمره ازت کم کرده؟ گفتم نه مگه من چی گفتم؟!
گفت ببین همه ی قضیه بر می گرده به این که کسی که رفته بوده پای تخته با استاد خیلی رفیقه!

اگه تا الان قضیه رو نفهمیدین براتون تشریحش می کنم:

هم کلاسی من آدم خوار ها را دوست داره.(بنابر جمله ی تاریخی: آدم خوار نیست آدم خوارا رو دوست داره!)
هم کلاسی من استاد را هم دوست داره.(با استاد رفیقه)
در نتیجه استاد آدم خواره!

وقتی فهمیدم که استاد چه جوری فکر کرده که دو نمره از من کم کرده واقعا به کاربرد مبحث اشاره گر ها (بحثی در برنامه نویسی کامپیوتری به زبان سی پلاس پلاس) در زندگی روزمره پی بردم:
هم کلاسی -> آدم خوار ها = هم کلاسی -> استاد

نتیجه:
استاد = آدم خوار

البته فکر کنم که آخر ترم استاد اون دو نمره رو کم نکرد و قضیه به خیر گذشت.

مرتضی

آبان سال ۱۳۷۲ به دنیا آمدم و حداکثر تا سال ۱۴۳۲ یا ۱۴۴۲ از دنیا می روم ܂ دوست دارم اطرافم را تغییر بدهم تا این دنیا و آن دنیای بهتری داشته باشم ܂

More Posts - Website

1 Comment - Leave a comment
  1. فاطمه می‌گه:

    عجب استادی

    عجب سوییشرتی!!!
    من بودم از این 2 نمره کم می کردم خخخ

پاسخ دهید