خاطره ای از واحد خواهران دانشگاه قم!

نشان دانشگاه قم

این خاطره یکی از مطالبیه که قبلا داخل qomcs گذاشته بودم امیدوارم از خوندنش لذت ببرین

 

خاطره یک برادر در واحد خواهران دانشگاه قم!
واقعا من نمی دونم داخل این همه دانشگاه بزرگ ایران قانون تفکیک جنسیتی اعمال نشد دانشگاه ها چی شدن؟
درساشون افت کرد؟!
دانشگاهشون نابود شد؟!
…..؟!

حالا داخل دانشگاه قم که قانون تفکیک جنسیتی اعمال شد به کجا رسیدیم!؟
هر سال رتبه ی علمی دانشگاه پایین اومد تا حدی که تنها رشته قوی دانشگاه قم که حقوق بود امسال (۱۳۹۲ شمسی) رتبش بدتر شد که صدای دانشجوای حقوق در اومد!

بگذریم بریم سراغ خاطره:
این ترم باید یه سری فرم مربوط به کتابفروشی رو بین همه ی اساتید توضیع می کردم (واقعا کار سختی بود چون باید سراغ کلی استاد می رفتم که خیلی وقت گیر بود) بعد از چند روز پرس و جو به من توصیه شد که فرم هارو داخل پوشه هایی قرار بدم که اول هر ترم آموزش دانشکده ها به اساتید تحویل میده.

با کمی پرس و جو بیشتر متوجه شدم که تنها آموزش واحد خواهران از این پوشه ها به اساتید میده و واحد برادران از این کارا نمی کنه!

پس مناسب ترین راه رسوندن فرمها به اساتید رفتن به واحد خواهران و تحویل فرم ها به آموزش بود ! ! ! ! ! ! ! ! !‌ ! ! ! ! ! !‌ !
(علت تکرار علامت تعجب ها در جمله ی بالا را دانشجویان دانشگاه قم به خوبی می فهمند!)

اولین برخورد با واحد خواهران!
پس از انجام هماهنگی های لازم و چند روز کار های اداری من با پانصد فرم راهی واحد خواهران شدم!

اول از نگهبان جلوی خیابون واحد خواهران اجازه گرفتم!
بعد رسیدم جلوی واحد خواهران یه استاد مرد داشت از ساختمون میومد بیرون ازش پرسیدم آموزش واحد خواهران کجاست؟
گفت داخل ساختمونه ولی شما رو راه نمیدن!
گفتم ما هماهنگیای لازمو انجام دادیم!

و رفتم داخل ساختمون.
حراست خواهران همون جلوی در بود بدون اینکه خودمو به تک و تا بندازم گفتم که از طرف کتابفروشی میخام فرمارو تحویل آموزشتون بدم.

حراست خواهران که خواهر بود گفت شما که از کتابفروشی اومدید احتمالا با کتابخونه کار دارید!

گفتم نه با آموزش کار دارم!
از من اصرار و از حراست انکار!
(نکته جالب اینجاست که مسئول کتابخانه و آموزش خواهران دوتا خواهر بودن(اینجا منظور از کلمه خواهر نسبت خانوادگی می باشد!) و من هر چی فامیلی مسئول آموزشو میگفتم نمی تونستم منظورمو برسونم چون فامیلی های یکسان داشتن!)

بعد از این گفت و گو ها حراست اول به آموزش زنگ زد.
مسئول آموزش در پاسخ به من گفت که باید بری کتابخونه! (واقعا من نمی دونم چه هماهنگی انجام شده بود!)
من گفتم لابد یه حکمتیه دیگه که همه دارن میگن برو پیش مسئول کتابخونه.

بعد از پرسیدن آدرس کتابخونه، سرمو انداختم پایین با سرعت به سمت کتابخونه راه افتادم

از کنار دو تا خواهر رد شدم که چادرشون سرشون نبود یکی شون تا منو دید برگشت گفت:
اه این دیگه از کجا پیداش شد؟!
وسریع چادرشو سرش کرد!

فشار عظیمی روی خودم احساس می کردم!

رفتم سمت کتابخونه جالبه با این که راه کتابخونه سر راست نبود، بدون آدرس پرسیدن از خواهران مغز خودمو به کار انداختم و با همون آدرس دهی حراست خودمو به کتابخونه رسوندم!

بعد از ورود قضیه فرم ها را شرح دادم و معلوم شد که باید میرفتم آموزش خواهران!

دوباره از همون راهی که اومده بودم خودمو به حراست رسوندم و گفتم با آموزش تماس بگیرید که من توجیحهشون کنم.

ولی چون آخر وقت اداری بود آموزش تعطیل کرده بود!

و من دوباره در یک روز دیگر باید به واحد خواهران می رفتم!

وقتی از واحد خواهران بیرون اومدم و به واحد خودمون رسیدم اوضاع به حالت عادی خودش برگشت!

شاید اگر خودتان در موقعیت قرار نگیرید حرف مرا درک نکنید.

دومین تجربه در واحد خواهران!
دومین بار که واحد خواهران رفتم موقع امتحانات بود و بعد از طی مراحل نگهبان دم خیابون و حراست دم درب واحد خواهران، به سمت واحد آموزش خواهران رفتم اومدم بپیچم داخل یه راهرو دیدم

اوه!

تعداد کثیری از خواهرا جلوی سالنی برای امتحان دادن جمع شدن و تقریبا راهرو بسته شده!
همه ی دخترا برگشتن سمت من!
انگار که «جن بو داده» دیده باشن!

در حالی که مواجه شدن با اون صحنه باعث شده بود آدرس آموزش خواهران از ذهنم بپره
به خودم قوت قلب دادم و رفتم از یکی از همون خواهرا آدرسو پرسیدم از میون خواهرا راهمو پیدا کردم و رفتم.

بالاخره با سه چهار بار آدرس پرسیدن تونستم دفتر ریاست آموزش خواهرانو پیدا کنم!

من که فقط میخاستم زودتر فرمارو تحویل بدم و از واحد خواهران برم بیرون، بدون مقدمه وارد دفتر ریاست آموزش خواهران شدم! که این حرکت من باعث شد همه ی اعضای حاضر در دفتر یه جوری به من نگاه کنن!

بعد از بیان توضیحات لازمه بالاخره فرم ها رو به خانم مسئول تحویل دادم و با سرعتی بیش از پیش راه برگشت را پیش گرفتم.

در راه برگشت باز هم باید از میان تجمع خواهران رد می شدم که اینبار انگار که «جن ته گرفته» دیده باشن به من نگاه می کردن!

همونجا حس غربتی که یک دختر که برای انجام کارش به واحد برادران می آید را با تمام وجود درک کردم.

همزمان با این که میخاستم از درب ساختمان معصومیه خارج بشم یه خواهری هم می خاست بیاد داخل من آنقدر عجله داشتم که خواهر گرامی ترسید خودشو کشید کنار که من رد بشم با سرعتی که داشتم خوردم به در!

و این خواهر برگشت و گفت چه خبرته!

بعدا که روی کل این قضیه ها فکر کردم به این نکته پی بردم که وقتی ساختاری غیر طبیعی باشد قاعدتا رفتار های داخل آن ساختار هم غیر طبیعی می شود.
پایان.

مرتضی

آبان سال ۱۳۷۲ به دنیا آمدم و حداکثر تا سال ۱۴۳۲ یا ۱۴۴۲ از دنیا می روم ܂ دوست دارم اطرافم را تغییر بدهم تا این دنیا و آن دنیای بهتری داشته باشم ܂

More Posts - Website

6 Comments
  1. reihaneh می‌گه:

    قبلا نخونده بودم. بنده خدااااا چقدر اذیت شده.
    ولی ما این احساسها رو نداریما وقتی میریم واحد برادران چون از نگهبان و حراست نباید عبور کنیم:)

  2. تصویر پروفایل محمد حسن محمد حسن می‌گه:

    این بنده خدا، خود مرتضی است.

  3. رها می‌گه:

    آخی طفلکی
    عجب ماجرایی بود شگفت انگیز و جالب کلی خندیدم اره درست میفرماین که بی نظمه اگه واقعا میخواستن تفکیک کنن درست و حسابی تفکیک میکردن والا مابرای اینکه با یه استاد دو کلمه حرف بزنیم همه اش باید بیایم واحد برادران عجب تفکیکی
    براتون آرزو دارم که دیگه کارتون به واحد خواهران نیفته
    ولی برای اولین تجربه بد نبودا یه پیشنهاد شما آقایون هم به بهونه های مختلف اونورا بیاین مثل خواهرا که همه اش واحد برادران هستن و خیلی هم بهشون گیر نمیدن اینجوری تعامل بیشتر میشه و مسئولان از تفکیک کردن منصرف میشن.

  4. فاطمه می‌گه:

    خخخخخخخخخ
    چه خاطره ی پرمخاطره ای!!

  5. تصویر پروفایل محمدرضا محمدرضا می‌گه:

    شگفتا
    داداش تو مثل اولین ادمی هستی که به کره ی ماه قدم گداشت 🙂

Comments are closed